مرتضى راوندى

757

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

را صلتها مىداد و ولايت مىبخشيد ، ناگاه صاحب‌خبر آمد يك انگشت كاغذ پيش وى نهاد ، چون آن كاغذ مطالعه فرمود ، گونهء او متغير گشت . پس فرمود كه : زود مجلس برچينيد تا مستى با شهر بريم . طباع ندما به هم برآمد كه چه حادث شده است ؟ گفت : صاحب‌خبر نموده كه ملكشاه به اصفهان مىرسد . گفتند : اين پادشاه للّه الحمد كه زيادت ازين نيست ، از اصفهان تا كرمان صد و چهل فرسنگ است و از بعلياباد تا شهر پنج فرسنگ . آخر اين مجلس تمام به سر توان برد ، و شب چون مستان شويم . . . گفت : شما نيك مىگوييد ، اما معذوريد كه پالان نديده‌ايد . گفتند : اى پادشاه پالان چه معنى دارد ؟ گفت : من در قدرت پدر خويش ملك قاورد به عراق شده بودم به همدان چون او را واقعه آن افتاد مرا بگرفتند و ميل كشيدند ، و در حال ميل كشيدن پالانى از استر بياوردند و بر من نهادند و كسى بر سر آن نشست تا من حركت كنم . پس در حال باز شهر آمد و سلطان شاه را ميل كشيده بودند ، اما حدقه باطل نشده بود . . . » « 1 » در ميان سلاطين و شهرياران بعضى از قتل و خونريزى لذت مىبردند . چنان‌كه علاء الدين جهانسوز در حدود سال 547 هجرى به غزنين آمد ، خود بالاى قصر غزنويان رفت و به شراب خوردن مشغول شد و سپاه را به قتل و غارت گماشت . . . « مدت هفت روز شهر غزنين را آنچنان خراب ساختند كه اثرى از آثار عمارت آن شهر نماند در آن هفت روز از كثرت دود . . . هيچ‌كس ديگرى را نمىديد و از بسيارى شعلهء آتش ، شب مانند روز روشن مىنمود . و چون به سمع علاء الدين رسيده بود كه در وقت تشهير برادرش سورى ، زنان غزنويه آواز دف و دايرهء هجو سورى مىخواندند ، علاء الدين زنان ايشان را نيز قتل مىفرمود . . . شدت انتقام او به جايى رسيده بود كه قبور اولاد سبكتكين را غير از قبر سلطان محمود شكافته و هرجا كه استخوانى يافتند بسوختند . . . فرمود تا جمعى سيدان غزنوى را توبره‌هاى خاك بر گردن ايشان آويختند ، به فيروزكوه غور برده تمام ايشان را در آنجا گردن زده و فرمود تا خاكى كه در آن توبره‌ها بود به خون آن سادات گل ساختند و در بروج قلعه فيروزكوه به كار بردند . . . » ( از تاريخ الفى ) « 2 » محمد مظفر خود مردى تندخو و خشن بود . « از مولا صدر الدين عراقى ( يا پسرش ) كه در سفر و حضر ملازم ركاب او بود ، منقول است كه مىگفت : من به كرات مشاهده كردم كه در حين قرآن خواندن بعضى از ارباب جرايم را به پيش مبارز مىآوردند . او ترك قرائت قرآن مىداد و ايشان را به دست خود مىكشت و همان دم بازآمده به تلاوت مشغول مىشد . » « 3 » بر سفك دماء حريص بود و هيچ مجرمى را لحظه‌اى زنده نمىگذاشت . و هم از قول شاه شجاع گفته‌اند كه از پدر پرسيده بود : « آيا تاكنون هزار تن به دست خود كشته باشيد ؟ گفت : نى ، ولى ظن من آنست كه عدد مردمى كه به تيغ من مقتول شده ، به هشتصد مىرسد . » « 4 »

--> ( 1 ) . عقد العلى ، پيشين ، ص 64 . ( 2 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 945 . ( 3 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ص 171 . ( 4 ) . آسياى هفت‌سنگ ، پيشين ، ص 39 ( نقل از حبيب السير ، ج 3 ، ص 275 ) .